حافظ نه تنها حافظ قرآن بوده بلکه حافظ در واقع حافظ همه‌ی تاریخ اسلامی است و همه‌ی تاریخ ایران یعنی همه ی معارف ایران از صدر تاریخ تا امروز در حافظ به نوعی انعکاس دارد و وقتی حافظ حرف می‌زند تو گویی که از اعماق و سر سویدای ملت ایران صحبت می‌کند. حافظ اینجا خطاب می‌کند به دل که بسوز و البته دل می‌سوزد و سوزشش خود به خود است اما با خطاب به دل از سوختن دل سخن می‌گوید البته سوختن دل چگونه است آتش ظاهری نیست که دل را می‌سوزاند آتش درونی است که دل را می‌سوزاند و کسی که آن آتش درونی را ندارد دلش نمی‌سوزد و خبری ندارد از سوزش دل اگر دلش نسوزد به مرحله‌ی انسانیت نرسیده و آتش درونی را به فراق یا شوق تعبیر می‌کنیم انسان در هر مرتبه که باشد یک سوزش دارد و اون هم از آتش درون است اما بستگی دارد اون آتش درونش چه باشد بستگی به معرفتش دارد. شوق به وصال و جمال شوق به حق یک شعله است که می‌سوزاند. احساس هجران و دوری و نقصی که انسان تنها موجودی است که به نقص خود آگاهی دارد و می‌دونه که یک چیزهایی می‌تونه بهش برسد که نرسیده است این درک کمی نیست می‌دونه که خیلی می‌تونه بالاتر از این باشد که هنوز نشده احساس هجران می‌کند یا فراق یا شوق و حال که البته شوق وصال به دنبال احساس هجران می‌آید. این‌ها هر دو می‌سوزانند دل را و درد و هر دوی این‌ها صفت عشق است اصلاً شوق از شئون عشق است و این سوختن عشق است حالا این در اشخاص یکسان نیست هر کس به یک نوع نقص آگاهی دارد و متوجه می‌شود و به میزان معرفت بستگی دارد. انسان‌ها هر چه مقام و معرفتشان بالاتر باشد نقص خودشان را بیش‌تر می‌فهمند و اون کمالی هم که می‌خواهند خیلی بالاست انسان‌های کاملی که وصال به حق آرزویشان است. حافظ اشاره به سوز دل می‌کند و وقتی که می‌گوید بسوز یعنی من هم نگویم تو می‌سوزی و این سوزش چه فایده دارد ؟ اگر انسان احساس سوزش نداشته باشد و به نقایص خودش آگاهی نداشته باشد و شوق کمال نداشته باشد هیچ کاری ازش برنمی‌آید و در حدّ حیوان باقی می‌ماند زندگی زیستی اما اگر متوجه شد به نقصش و کمالاتی که می‌تونه دست پیدا کند و اکنون ندارد و می‌تونه به اون کمالات برسد و شوق درش ایجاد شد و احساس فراق کرد اون وقت کارها از او ساخته است. یعنی اگر سوزش دل را داشتی خیلی کارها می‌توانی بکنی این کارها علامت کثرت و عظمت است یعنی کارهایی که به تصور اشخاص نمی‌آید خیلی کارهای بزرگ می‌توانی بکنی تا مقام وصل و لقاء حق و اگر این سوزش نباشد این لقاء و کمال پیدا نمی‌شود اون وقت بعد حافظ با 2 کلمه مطلب اساسی بیان می‌کند که 1ـ احساس به نقص و فقدان و 2ـ شوق به کمال . در مصرع دوم می‌رود روی مصداق دعای نیمه شبی دفع صد بلا کند و داره نشان می‌دهد برای رفع نقصان و رسیدن به کمال باید چکار بکنی داره نقصی را نشان می‌دهد و دور ماندن از حق و برای اینکه دور نماند و به وصال حق برسد باید چه کند؟ دعا، دعا خواستن است احساس نیاز است تضرّع به حق اون هم در نیمه شب که بهار وقت است یعنی هر بلایی که برای انسان می‌آید اگر در وادی کمال آمد و سالک شد به طرف حق و سلوک راه حق را پیشه کرد همه این بلاها به تدریج از بین می‌رود دیگه بلا، بلا نیست گنج سعادت است

 هـــر گنـــج سعـــــادت که خـــــــدا داد به حافظ    از یمــــــن دعــــــای شب و ورد ســـــــــحری بود 

 پس حافظ با بیت دلا بسوز.... به چند مطلب عظیم انسان شناسانه اشاره می‌کند سوز دل مخصوص انسان است من فکر نمی‌کنم هیچ موجودی سوز دل داشته باشد حتی فرشتگان دل سوخته نیستند.دل سوختگی احساس اشتیاق احساس درد فراق ویژه انسان است و این دل هم دل انسان است سوز دل در هر انسانی هست و هیچ انسانی نیست که طعم غم را نچشیده باشد اما مراتبش فرق دارد یک وقتی خیلی متعالی است و احساس فراق وشوق به حق است و یک وقت برای امور دنیوی. البته این هم هست سوز برای امور دنیوی اما کم است و اگر آگاه بشود که همین رسیدن به این کمالی که کمال پایین است این هم باز نقص است اون وقت باز یک کمال بالاتر آرزو می‌کند یعنی باید کم کم متوجه بشود این که مطلوبش خیلی بالاتر از این است که به این چیزهای دنیوی برسد اگر متوجه این مسأله بشود که مشتهیاتی که در این عالم دارد اینها باز کامل نیست و چیز مهمی نیست اون وقت باز شوقش به حق بیش‌تر می‌شود و اصلاً خصلت انسان این است و اینجا از زاویه‌ی خاصی انسان شناسی حافظ است مولوی:

 ســــــوختـــــــم من سوختـــــــــــه خواهد کسی      تــــــا ز من آتــــــــش زنـــــــــــد اندر خســــــــی

و چقدر سخن حافظ و مولانا به هم نزدیک است و ممکن است سطح تعبیر متفاوت باشد اما محتوا یکی است.

یکی از شروط دعا کردن داشتن سوز دل است و نیایش هم از ویژگی‌های آدمی است و نیایش کی رخ می‌دهد وقتی که انسان به نقص خودش متوجه شود به دوری خودش به هجران خودش و بعد احساس اشتیاق می‌کند. نیایش یعنی گفتگو با معشوق، دعا یعنی نیایش انسان نیازمند نیایش است انسان برای این‌که به مقام نیایش برسد باید این مراحل را طی کند در واقع حافظ یک حکیم متأله است منتهی با زبان شعر سخن می‌گوید: دلا بسوز که ....،

  عتــاب یار پـــریچــــهره عاشقــــانه بکش که      یک کرشمـــــــه تلافــــــــی صــــد بلا بـــکند

 حافظ بعد از اون مقدمات که در مطلع غزل بیان کرده و با یک بیت کوتاه به چند مطلب حکمی و فلسفی مهم اشاره کرده حالا یک فضای دیگر می‌گشاید. پریچهره یعنی نهایت زیبایی. حالا یار پریچهره که عین زیبایی است گاهی ممکن است یک عتاب هم داشته باشد . هم نگاه لطف دارد و اصلاً اون نگاه پریچهرگی لطف است و گاهی ممکن است عتاب هم داشته باشد و حالا اون عقابش هم زیباست اگر یار پریچهره و کسی این یار زیبا را بشناسد حالا از زیبائی پایینی گرفته تا زیبایی مطلق اگر کسی این یار پریچهره را بشناسد که اون نگاه همش لطف است اما در درون لطف گاهی یه قهر هم هست گاهی یک عتابی هم هست اصلاً بدون عتاب نمی‌شود و اگر عتابی آمد اون را نازنین بدان و رنجیده مشو حالا عتاب یار پریچهره چیست؟ یعنی انسان سالک و متأله که در راه سلوک و عشق حقیقی قدم بر می‌دارد و زیبایی حق را در همه چیز می بیند و معشوق حقیقی‌اش حق تعالی است فکر نکن که سختی ندارد و در راه بیماری دارد، سختی دارد، گرسنگی دارد خیلی سخت است البته برای همه هست و شاید سالک راه حق و اولیا خدا بیش‌تر این سختی‌هایی که در زندگی برای سالک راه حق پیش آید اینها عتاب است چون همه چیز از جانب معشوق است و چیزی از غیر او نیست می‌گوید اگر این سختی‌ها برایت پیش می‌آید رنجیده مشو. او عتاب کرده و عتاب یعنی نوعی تَشَر زدن و سختی نشان دادن حالا تو این را عاشقانه تحمل کن و رنجیده مشو. 

   وفــا کنیم و ملامت کشـــیم و خوش باشــــیم     کـــه درطــــــریقت ما کــــافری است رنجـــیدن

و رنجیدن کُفراست این چون از ناحیه‌ی معشوق است عتابش هم زیباست. پرخاشش هم زیباست، اگر سختی هم پیش آمد زیباست اون را عاشقانه تحمل کن و تحمل سختی و رنج مال انسان است. که یک کرشمه تلافی صد بلا بکند حالا اگر عتاب کرد اون وقت کرشمه هم دارد اون وقت می‌دونی کرشمه‌اش چقدر زیباست و کرشمه‌ی محبانه و کرشمه معشوقانه تمام این سختیها را جبران می‌کند دیگه اصلاً سختی نمی‌بیند. با یک کرشمه هزار بلا را رفع می‌کند . نکته مهم اِنَ مَعَ العُسرِ یُسری یعنی هر که سختی نکشد مشکلش آسان نشود . متأسفانه ما فکر می‌کنیم هر چه بیش‌تر نوازش ببینیم کمال پیدا می‌کنیم در حالی که قهر و لطف و عتاب و خطاب اینها لازمه‌ی تکامل انسان است و اصلاً در قاموس آفرینش نهاده شده است. این یک دیالکتیک توحیدی است و این آیه صریح در دیالکتیک توحیدی است می‌گوید مع العُسر یُسری نمی‌گوید بعد از عُسر و بعد از سختی آسانی می‌آید بلکه می‌گوید در درون سختی آسانی می‌آید و سختی در درون خود آسانی را می‌زاید، از درون سختی آسایش می‌آید چنانچه از درون آسانی هم سختی بیرون می‌آید یعنی از درون رنج آسایشی پدید می‌آید و این دیالکتیک نه تنها در نهاد انسان است در کل عالم است این زمستان و تابستان بهار و پاییز. شب و روز جوانی و پیری سختی و آسانی و تلخی و شیرینی و این تقابل‌ها در کل جهان هستی است و در درون انسان هم هست و هر چه که در بیرون هست در درون هم هست و هر چه در درون است انعکاس در بیرون دارد از درون سختی آسانی فرا می‌رسد. درون رنج و فراق تا کسی درد فراق را نچشیده باشد وصال چه معنی دارد. وصال وقتی شیرین است و لذت بخش است که درد فراق را کسی چشیده باشد بدون درد فراق وصال معنی درستی ندارد. عتاب یار آمیخته شده است با عشق یار وتوجه یار، خطاب یار که این لازمه‌ی تکامل انسان است به یقین هر که سختی نکشد مشکلش آسان نشود.

  آتــش کـــوره‌ی آهــــن گـــر و پُتک دودمـــش    نخـــورد آهـــن اگر تیــــز و درخشـــــان نشــــود

 چابـــک از آسیـــــاب تا به تنــــــور ســــوزان    نــــدود گنـــــدم اگـــر لایـــــــق دنــــــــدان نشــــود 

 در بیـــان بــــــلا هر که نشــــــــد پــــــــرورده   رهنــــــــــورد کتـــــل عشــــــــــــــق دوران نشــود

اینجا می‌گوید عتاب اون مشرق طلوع کرشمه است علامه طباطبایی نیاز نیمه شبی را تعبیر می‌کند به آه و می‌گوید وقتی انسان در شدت خواستن قرار می‌گیرد و از اون طرف هم فراق مانع رسیدن می‌شود یک حالتی در قلب سالک پیش می‌آید که تعبیر به آه می‌کنند. مولا آه آه من قلة ذات لذا اون ظرفی که می‌تواند آه عاشق را تحمل کند شب است به همین دلیل عاشقان در شب ناله می‌کنند. کلام امید فَتَنَفَسَ سُعدا اون آه البته یک چیز فیزیکی است اون تنفس عمیقی است که وقتی آدم دردمند است و یه سوز دل دارد یک آه می‌کشد اون دردمندی باطنی آهش ظاهر نیست و هر باطنی در ظاهر تأثیر دارد و هر ظاهری در باطن یعنی آن قدر اون سوز دل معنا زیاد است که در فیزیک انسان هم اثر می‌گذارد و یک آهی که سوزنده است البته این سوز دل همیشه است و این نیمه شب از آن جهت اهمیت دارد که اشاره به خلوت است انسان یک خلوتی دارد و جلوتی و در روز و غوغای روز گوش‌ها را کر کرده و در نیمه شب اون حالاتی که به انسان دست می‌دهد کاملاً انسان خودش است و خلوت خودش یعنی اشتغالات روزمره، غوغای زندگی مشغولش نکرده همه در خوابند و اون چشم بیدار اوست و دل بیدار اوست که نیمه شب بلند می‌شود و دارد با خلوت خودش راز و نیاز می‌کند اونجا هر چه در درون ظاهر می‌شود و این آه در دل نیمه شب از آن جهت اهمیت دارد که انسان به خلوت و سر سویدای خودش رسیده حالا در روز هم آه می‌شود منتهی آن در غوغای زندگی و بعضی اولیا و کاملین در میان جمع هم خلوت خود را حفظ می‌کنند اما انسان‌هایی که به اون کمال مطلق نرسیده‌اند خب طبعاً خلوت فرق دارد با غوغای زندگی. عطار خیلی راجع به آه صحبت می‌کند عارفی که در آتش نشسته و مریدها گفته‌اند چرا خودش را می‌سوزاند شیخ گفت:

  گــــر دوزخ شــــــــود همــــــــــراه مـــن       هـــــــفت دوزخ ســـــــــــوزد از یـــــک آه مــــن

یعنی این ظهور آتش دل سالک بوده که عارف اصلاً فوق بهشت و جهنم است و از آنها فرا رفته یعنی آتش جهنم چیست؟! آه من خیلی بیش‌تر است و این بهشت ظاهری هم براش چیزی نیست و خیلی بالاتر است و این جز با مقام معرفت نمی‌شود به این مقام رسید و حالا انسان چقدر بالاست و انسان بیش از این حرف‌هاست که به تصور بگنجد خود انسان به تصور خودش نمی‌گنجد. حالا این که خدا در تصور نمی‌گنجد به جای خودش انسان ذات خودش ،در تصور خودش نمی‌گنجد و انسان ذات خودش را نمی‌تواند تصور کند یعنی فوق تصور خودش است ذاتش و اینجا اون عارف دارد می‌گوید این آتش شعله‌ای است و شراره‌ای است از شعله‌های سوزان دل من حالا دل من چه دریایی است و بارها در مقام عظمت دل عرفا صحبت کرده‌اند و بایزید می‌گوید اگر همه‌ی عالم هستی از ملک تا ملکوت را در دل من بگذارند من احساس نمی‌کنم و مانند یک ارزن است در یک بیابان این دل چقدر وسیع است آتش این دل هم معلوم می‌شود چقدر وسیع است. شوق این دل لایتناهی است اینها بافتنی نیست یافتنی است اگر یافتن نبود بافتن نبود. چگونه انسان می‌تونه در خلاء ببافد، اگر یافتنی در یک جا نبود بافتن نبود انسان هر چه بگوید یک منشأ دارد. انسان چون بی‌نهایت را می‌فهمد پس خود بی‌نهایت است درست است ممکن است نرسد اما می‌فهمد بی‌نهایت را، امر محدود متناهی بی‌نهایت را نمی‌فهمد کسی می‌تواند بی‌نهایت را بفهمد که دریچه‌ای به بی‌نهایت داشته باشد انسان هم متناهی را می‌فهمد و هم غیرمتناهی و خودش هم متناهی است و هم غیرمتناهی. عطار می‌گوید زلیخا گفت یوسف را می‌بری شلاق می‌زنی ، غلام دلش نیامد و به یوسف گفت من شلاق روی پوستین می‌زنم و تو بگو آه و بعد می‌گوید اگر زلیخا بیاید نقشه‌ی ما را بفهمد بد می‌شود من یک شلاق برای نمونه می‌زنم و زد ویوسف آه کشید  :

   چون زلیـــخا ز و شــــــنید این بـــــــار آه        گفت بـــــس کن آه بــــــــــــود از جـــــــــایگاه 

   گــر بود در ماتمـــی صد نوحه‌گـــــــــــــر       آه صـــــــــــاحب درد آیـــــــــــــــد کـــــــــارگر

غیر زلیخا نمی‌توانست تفاوت این آه را با بقیه بفهمد و چون همه‌ی آهها را یوسف می‌گفت حالا چرا زلیخا فهمید برای اینکه عاشق بود و ارتباط معنوی داشت دلش با یوسف و همه‌ی دلش را به یوسف داده بود پس ارتباط دل‌ها چگونه است از طریق محبت و عشق و اصلاً عشق چگونه است؟ یعنی رابطه واقعی بین دل‌ها عشق آنگاه عشق است که بین دل‌ها در واقع رابطه باشد نه امور صوری .

عشـــقت رسید به فریــــاد گر خود به سـان حافظ       قـــرآن ز بر بخـــوانی با چهـــارده روایت

 به همین جهت بسیاری از ناله‌ و هیاهوها و فریادها مال خود انسان نیست تقلید از این و آن است به همین جهت هم بی‌اثر است .

 نوحـــه‌گر گـــــوید حـــــــدیث ســـــــوزناک        لیــــک کو ســــــوز دل و دامــــــــان پــــــاک

 آیا در دل نوحه‌گر حرفه‌ای سوز است؟ خیر کسی در دلش سوز است که صاحب درد است. و انسان اگر از سوز دل و از واقع و بر اساس معرفت ناله کند و دعا کند همان آهش صدها اثر دارد. بحث کرشمه شدت جاذبه معشوق نیست؟ بعضی واژه‌ها مثل کرشمه و رند ترجمه‌اش سخت است و اولین بار این کلمه را به پارسی احمد غزالی در رساله سوانح العشاق از کرشمه صحبت می‌کند کرشمه عاشقی و کرشمه معشوقی . کرشمه معشوقی یا غمزه نزدیک است اما غمزه نیست فقط عاشق درک می‌کند کرشمه معشوق است یک نوع نگاه است چه بسا نه لبخند باشد و نه ............ نوع نگاه که رابطه خفی است بین عاشق و معشوق.

   میــان عاشـــق و معشـــــوق رمزی است      چـــــه دانــــــــد آنـــــکه اشــــــــتر می‌چــــراند

نوع نگاه معشوقانه به عاشق اون می‌فهمد که اون کرشمه است و همین که عاشق دریافت می‌کند که این نگاه یک نوع کرشمه ایست یعنی یک نوع لطافت و نازی هست این صدتا بلا را برطرف می‌کند یعنی همه‌ی ناآرامی‌های عاشق را تسکین می‌دهد.

   سعــدی دنبـال تو بودن گنه از جانب ما نیست     با غمــــزه بــــــــگو تا دل مردم نستــــــــانی

                                   -------------------

   ز مُلـــــــــک تا ملکــــــــــوتش حجاب بردارند     هر آنــکه خـــدمت جـــــــام جهـــــان نما بکند

 در سطح کلی و فضای بی‌کرانی وارد شده و این عالم عالم مُلک است و مَلکوت باطن این عالم است ، ملکوت جاودانه است و باطن این عالم است و عالم ورای این عالم است و عالم ملکوت هم مراتب دارد ملکوت ادنی، اوسط، اسفل واعلی عجیب اینکه حافظ می‌خواهد بگوید همین طور که در این عالم حجاب است در ملکوت هم حجاب‌هایی است حرف مهمی است و در ملکوت هم هنوز حجابی است به مقام ذات و وصال هنوز حجاب است این حجاب کی برداشته می‌شود از ملک تا ملکوت این حجاب از دیده‌ی معنای انسان دیده‌ی ظاهر و دیده‌ی باطن انسان حجاب کی کنار می‌رود؟ کسی که خدمت جام جهان نما بکند جام جهان نما چیست؟ دل آدمی، همه چیز را شما در دلت می‌توانی ببینی از ملک تا ملکوت همه‌ی حقایق در دل آدمی انعکاس دارد. در دل آدمی جای دارد اگر کسی بتونه در این جام جهان نمای واقعی که هر کس هم دلی دارد و ظرفیتی دارد و به حسب انسان‌ها بستگی دارد که دل انسان چقدر ظرفیت داشته باشد اگر خدمت دل کردی یعنی این دل را هی مصّفا کنی و پاک کنی و دل که به حسب ذات باشد و مصفا است هی پاک و پاکیزه‌تر کنی از کدورات و شهوات از غضب‌ها و کینه‌ها و بداندیشی‌ها و هزاران بلا که مربوط به دل انسان است هی پاک کن و صیقلی کن و پاک‌ترش کن هر چه این دل پاک‌تر باشد حقایق درش منعکس است به میزان پاکی دل حقایق در اینجا منعکس می‌شود اگر دل را پاک کردی اون وقت تمام حجاب‌ها را از ملک تا ملکوت از جلوی چشمان بصیرت شما پاک می‌شود.

  گفتــم این جـام جهـــان بین به تو کـــی داد حـــــکیم    گفت آن روز که این گنــــبد میـــــنا می‌کــــرد

  طبـــیب عشــــق مسیــــــحا دم است و مشـــفق لیک   چـــو درد در تــــو نبــــیند کـــه را دوا بـــکند.

 

وســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام .