حکایت طبل و روباه
آورده اند که :
روباهي در بيشه اي بي هدف پرسه مي زد . آن روز هيچ شکاري آن اطراف نبود . باد مي وزيد و علفهاي زرد را به چپ و راست خم مي کرد . منظره زيبايي بود ، اما اين زيبايي براي روباه که بسيار گرسنه بود ، هيچ ارزشي نداشت . او به تنها چيزي که فکر مي کرد ، يک شکار چاق بود تا دلي از عزا در آورد . روباه در حاشيه جاده خاکي به راه افتاد . تپه اي دربرابر نگاهش ظاهر شد . برايش فرقي نداشت که از کدام راه برود . از تپه بالا رفت . درختي را ديد که سايه اش روي زمين گسترده شده است . درختي پربار با شاخه هاي افتاده . کنار درخت ، طبل بزرگي بود . روباه تا چشمش به طبل افتاد ، ايستاد . ترسيد که جلوتر برود . تا به حال چنين حيوان عجيب و غريبي نديده بود . هوس کرد که با او دست و پنجه نرم کند . با اينکه هيکل روباه بسيار کوچکتر از آن طبل بود ، اما گرسنگي جرأت او را زياد کرده بود . چند قدم جلوتر رفت . باد همچنان مي وزيد و شاخه هاي افتاده درخت را به طبل مي زد . در اثر برخورد شاخه هاي درخت به طبل ، صدايي بلند از طبل برخاست . روباه با خودش گفت : " او حيوان خطرناکي به نظر مي آيد ، ولي بايد پر گوشت باشد . صدايش که اينطور نشان مي دهد . هر طور شده بايد شکارش کنم . نبايد فرصت را از دست داد ، وگرنه اين شکار هم از دستم مي رود . " روباه کمي جلوتر رفت و شروع به راه رفتن كرد . اما طبل همچنان ساکت و آرام بود . روباه متعجب بود که چرا اين حيوان عجيب تکان نمي خورد . فکري به خاطرش رسيد . بهتر بود از پشت سر به او حمله کند . با اين کار ، غافلگيرش مي کرد و فرصت هيچ حرکتي به او نمي داد . پس به آرامي دور درخت چرخید . طبل باز هم تکان نخورد . روباه از آرامش او عصباني شده بود . با شتاب به طرف طبل پريد و روي آن نشست . طبل با صدايي مهيب پاره شد . روباه باورش نمي شد که به اين سادگي او را کشته باشد . به سرعت از روي طبل پايين آمد تا گوشت چرب او را بخورد . اما هرچه نگاه کرد ، از گوشت خبري نبود . طبل پاره شده را خوب بررسي کرد ، اما هيچ اثري از گوشت نديد . نمي توانست بفهمد . با خودش فکر کرد : " اين ديگر چه حيواني بود ؟ به آن بزرگي و با آن صداي مهيب اما يک ذره گوشت هم نداشت ." بعد با صداي بلند به خود گفت : " فکر می کنم هر حيواني بزرگتر و صدايش مهيب تر باشد ، تو خالي و بي گوشت است . " نا اميدانه به طبل نگاه کرد و راهش را کشيد و رفت . باد همچنان مي وزيد و شاخه هاي درخت به طبل مي خورد ، اما اين بار صدايي از آن بر نمي خاست .
( کليله و دمنه )